تبلیغات
متن های زیبا


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Sara M
تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1396-05:59 ب.ظ

قوی کسی است که...



قوی کسی است که,
نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند،
 و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!!
هر گاه زندگی را جهنم دیدی, 
سعی کن پخته از آن بیرون آیی...
سوختن را همه بلدند!!
زندگی هیچ نمیگوید, نشانت میدهد!!
با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمیکشد...
یکی رفت و،
   یکی موند و،
       یکی از غصه هاش خوندو
          یکی برد و، 
             یکی باخت و، 
                یکی با قسمتش ساختو
                                          یکی رنجید، 

                         ""یکی بخشید""

            یکی از آبروش ترسید
        یکی بد شد،
     یکی رد شد، 
  یکی پابند مقصد شد 
تو اما باش،
          """خدا اینجاست...!!
با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم،
فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد،
و با خود تکرار می کنم که یادم باشد، 
هر آن ممکن است شبی فرا رسد،
و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد، 
پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "،
و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم :
خوشحالم که هستید....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:شنبه 22 مهر 1396-06:05 ب.ظ

رمز زیبایی



گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدند: چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد!

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟
پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!

✅ همین یک جمله رمز تمام زیبایی‌های رفتاری دنیاست. بدون توقع و با دلی صاف هر کاری از دستت بر می‌آید انجام بده...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:پنجشنبه 20 مهر 1396-01:35 ب.ظ

داستانک

گفتم: شد یکبارتورا بایک چهره خندان ببینیم؟ 
گفت: تو یکی دست از سرم بردار،"گفتم" جان!حوصله تویکی را ندارم. 
گفتم:باز چی شده 
گفت: می خواستی چه شده باشد؟امروز از زمین وزمان برایم باریده . 
گفتم: مثلا چه؟ 
گفت: دیشب خیلی خوابم می آمد.به خواهرم گفتم،اگر می شود این انشای مرا بنویس. 
گفتم : خب؟ 
گفت: فکر می کنی چند خط نوشته بود؟فقط پنج خط؛یعنی نصف صفحه هم نشده بود. 
گفتم: دیگر؟ 
گفت: دبیر ریاضی مان گفته بود که باید امروز بعد از ساعت مدرسه بمانیم تا باهامان کار کند،آخر پنج شنبه امتحان داریم.قرار بود هر کس ناهارش را بیاوردوهمه با هم توی کلاس بخوریم.فکر می کنی مادرم برای ناهار چی گذاشته بود؟ 
گفتم: نمی دانم، تو بگو! 
گفت: یک ساندویچ تخم مرغ؛فقط یک ساندویچ تخم مرغ.می آمدی می دیدی که بچه ها چه کرده اند.بوی قرمه سبزیمهسا کلاس را برداشته بود. 
گفتم: دیگر؟ 
گفت: وقتی می گویم از زمین وزمان برایم باریده ،یعنی باریده بعد از کلاس بابام آمده بود دنبالم با پیکان قراضه اش. از خجالت آب شدم تا سوار شدم وبابا راه افتاد.خب خودم می آمدم. مگر پا نداشتم؟ 
گفتم: وقتی داشتی انشای پنج خطی ات را می خواندی یا وقتی داشتی ساندویچ تخم مرغت را گاز میزدی یا وقتی داشتی سوار پیکان قراضه ی پدرت میشدی،متوجه چیزی نشدی؟ 
گفت: مثلا چی؟ 
گفتم: یک روز آموزگاری از دانش آموزانش پرسید:آیا می توانید راهی بری ابراز عشق،بیان کنید؟یکی گفت:معمولا عشق با بخشیدن معنا می کنند؛دادن گل وهدیه یکی از این راههاست. 
دیگری گفت: زدن حرفهای آتشین! 
یکی دیگر گفت: با هم بودن در تحمل رنج ها ولإت بردن از خوش بختی،راهی برای بیان عشق است. 
در آن بین، پسری بلند شدوگفت: من می خواهم برای بیان راه عشق ،داستانی تعریف کنم.یک روز زن وشوهرجوانی که هردوزیست شناس بودند  طبق معمول به جنگل رفتند.وقتی به بالای تپه ای رسیدند،در جامیکوب شدند.یک ببر بزرگ،جلوی زن وشوهرایستاده و به آن ها خیره شده بود.راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن وشوهر پریده بود و در برابر ببر،جرات کوچکترین حرکتی نداشتند.ببرآرام بطرف آنها حرکت کرد.در همان لحظه مرد زیست شناس، فریاد زنان فرار کردو همسرش را تنها گذاشت. ببر بلافاصله به سمت شوهر دوید وچند دقیقه بعد،ضجه های مرد به گوش رسید. ببررفت وزن زنده ماند. 
داستان که به اینجا رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن مرد،اما پسر پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخرزندگی اش چه فریاد می زد؟ 
بچه ها حدس زدند: حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! 
پسر جواب داد: نه! آخرین حرف مرد این بود که ،عزیزم!تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن وبه او بگو، پدرت همیشه عاشقت بود. 
پسر اشکهایش را پاک کرد وادامه داد:همه زیست شناسان می دانند که ببرفقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام دهد ویا فرار کند. پدر من درآن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش،پیش مرگ مادرم شد واو را نجات داد. این صادقانه ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم  ومن بود. 
وگفتم: می بینی؟راه ابراز عشق،همیشه آنطور نیست که تو انتظار داری. 
گفت:... 
 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:سه شنبه 18 مهر 1396-10:58 ب.ظ

وقتتوصرف خودت کن



ریز شدن تو زندگی بقیه 
باعث ریز ریز شدن زندگی خودت میشه....

وقتتو صرف خودت کن!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:دوشنبه 17 مهر 1396-10:13 ب.ظ

نیمکت ذخیره



خیلی ها این روزها یک نیمکت ذخیره برای آدمهای اطرافشان در نظر می‌گیرند ...
تا زمانی یک نفر را دوست دارند که کس دیگری در کار نباشد ...
اما همین که یک نفر دیگر با موقعیت بهتری پیش بیاید نفر اول کم کم جذابیتش را از دست می‌دهد ...
دیگر جوابگوی تمام رویاهایشان نیست 
رهایش نمی‌کنند اما به پایش هم نمی‌مانند
روی نیمکت ذخیره‌ی‌شان نگهش می‌دارند ...
تا هرچند وقت یکبار که کسی دلشان را شکست یا دوباره تنها شدند کسی را دم دست داشته باشند تا نفر بعدی‌شان را پیدا کنند ...
مراقب نیکمت نشین شدن احساساتتان باشید 
آدمها خیلی وقت است که دیگر منطقشان به احساسشان میچربد ...

مسلم علادی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1396-10:17 ق.ظ

هیچ وقت وارد گذشته آدمانشو

ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﻴﭻ آدمى ﻧﺸﻮ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻭ ﺭﻭﺵ نکن ،

حتى ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻨﺖ!
ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻫﻢ که ﺑﻴﻞ ﺑﺰنى ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻳﻪ کرم ﺗﻮﺵ ﭘﻴﺪﺍ میکنی
ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ کسی ﺣﺴﺎﺩﺕ نکن ﺑﺨﺎﻃﺮ نعمتی که خدا به  ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ..
.زیرا ﺗﻮ نمیدانی ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ چیزی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ..
.ﻭ غمگین ﻣﺒﺎﺵ ﻭقتی ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ چیزی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺖ.
..ﺯیرا ﺗﻮ نمى دانى ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ چیزى ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ
 .پس همیشه شاکر ﺑﺎﺵ.•••



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:جمعه 14 مهر 1396-08:41 ب.ظ

نخ زندگی



هررفتارمانندیک نخ نازک است
نخ های نازک "رفتارهای تکراری "
تبدیل به طناب "عادت " میشوند
و آن طناب برای همیشه
دورزندگی مامیپیچد!
مواظب نخ های نازک زندگیمان باشیم.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:پنجشنبه 13 مهر 1396-01:45 ب.ظ

زندگی کوتاه است

زندگی کوتاه است؛
نه غمش می‌ارزد
و نه شادی ماندن دارد...
بهترین راه برایت این است
که بخندی و بخندی و بخندی
به غمش...
به کَمش...
و  زیادی...
و همش..




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:سه شنبه 11 مهر 1396-11:02 ب.ظ

گریزگاه کجاست

جهان پیشینم را 
انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:دوشنبه 10 مهر 1396-10:37 ب.ظ

واقعی ترین نظراطرافیان درباره شما

‌ درون ادمها رادر زمان عصبانیت بشناسید ، 

حرفهایی كه ادمها در زمان عصبانیت به شما میزنند ،

واقعی ترین نظر انها در مورد شماست !!!

"دكترالهی قمشه ای"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:یکشنبه 9 مهر 1396-12:56 ق.ظ

جاده موفقیت....



جاده موفقیت مستقیم نیست...!
پیچی دارد به نام "شکست"
دوربرگردانی به نام "سردرگمی"
سرعت گیرهایی به نام "افکار منفی"
و چراغ قرمزهایی به نام "دشمنان"
اما اگر یدکی به نام "اراده" داشته باشید
موتوری به نام "استقامت"
و راننده ای به نام "خدا"
به جایی خواهید رسید که "موفقیت" نام دارد



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:جمعه 7 مهر 1396-06:24 ب.ظ

ساعت شنی به من یادداد

ساعت شنی به من یادداد
بایدخالی شوی تاپر کنی
دلی را
چشمی را
و گوشی را
خالی کنی خودت را
از نفرت،تا پر کنی
کسی را از عشق
خالی کنی چشمت را
از کینه، تا پر شود
چشمی از آرامش




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:پنجشنبه 6 مهر 1396-02:06 ب.ظ

چوب خدا



ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﯿﺴﺖ!
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ، ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ !
ﯾﮏ ﺷﺒﯽ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ 
ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺑﻐﺾ ﻧﻔﺴﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﯿﺼﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ
ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ...
ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ...
ﺑﺎﻋﺚ ﻭ ﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺑﻐﺾ ﺷﺪﯼ، ﻭ ﺩﻟﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﯼ ...
ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﯼ ﺑﻐﺾ، ﭘﺎﭘﯽ ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺷﺒﯽ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﺟﺒﺎﺭ!
ﻫﺮ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﻣﺤﺾ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨﯽ ...
ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﭼﻮﺏ ﺧﺪﺍس





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:دوشنبه 3 مهر 1396-12:01 ب.ظ

گرگ ها هرگز گریه نمیکنند

گرگ ها هرگز گریه نمیکنند؛
اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ میشود، که برفراز بلندترین کوه ها میروند و دردناک ترین زوزه ها را میکشند!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Sara M
تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1396-06:03 ب.ظ

جواب توهین..



زمانی چند نفر سخت به بودا توهین کردند و ناسزا گفتند
بودا در سکوت گوش داد و گفت:
آیا چیز بیشتری برای گفتن دارید؟
من باید به موقع به دهکده ی دیگر بروم.
مردم در آنجا منتظرم هستند!
آن چند نفر سخت متعجب شدند و گفتند:
ما چیزی برای گفتن نداریم.
ما فقط به تو فحش میدهیم. 
بودا خندید و گفت:
برای اینکار، قدری دیر آمدید!
باید حداقل ده سال زودتر می آمدید.
اکنون من آنقدر احمق نیستم.
شما میتوانید توهین کنید، این آزادی شماست.
ولی اینکه من آنرا بپذیرم یا نه، این آزادی من است...
و من نمیپذیرم !
و سپس گفت:
در دهکده قبلی که بودم ، مردم با شیرینی به استقبالم آمدند،
من از آنها تشکر کردم و گفتم :
من به شیرینی نیاز ندارم و نمیخورم.
فکر میکنید آنان با شیرینی ها چه کردند؟
یکی پاسخ داد:
شیرینی ها را با خود به خانه هایشان برده اند. 
بودا گفت:
حالا شما نیز توهین هایتان را با خود به خانه هایتان ببرید. من توهین های شما را قبول نمیکنم. 
راه دیگری ندارید. 
باید با خودتان ببرید!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  

دانلود آهنگ