Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Sara M
تاریخ:پنجشنبه 20 مهر 1396-01:35 ب.ظ

داستانک

گفتم: شد یکبارتورا بایک چهره خندان ببینیم؟ 
گفت: تو یکی دست از سرم بردار،"گفتم" جان!حوصله تویکی را ندارم. 
گفتم:باز چی شده 
گفت: می خواستی چه شده باشد؟امروز از زمین وزمان برایم باریده . 
گفتم: مثلا چه؟ 
گفت: دیشب خیلی خوابم می آمد.به خواهرم گفتم،اگر می شود این انشای مرا بنویس. 
گفتم : خب؟ 
گفت: فکر می کنی چند خط نوشته بود؟فقط پنج خط؛یعنی نصف صفحه هم نشده بود. 
گفتم: دیگر؟ 
گفت: دبیر ریاضی مان گفته بود که باید امروز بعد از ساعت مدرسه بمانیم تا باهامان کار کند،آخر پنج شنبه امتحان داریم.قرار بود هر کس ناهارش را بیاوردوهمه با هم توی کلاس بخوریم.فکر می کنی مادرم برای ناهار چی گذاشته بود؟ 
گفتم: نمی دانم، تو بگو! 
گفت: یک ساندویچ تخم مرغ؛فقط یک ساندویچ تخم مرغ.می آمدی می دیدی که بچه ها چه کرده اند.بوی قرمه سبزیمهسا کلاس را برداشته بود. 
گفتم: دیگر؟ 
گفت: وقتی می گویم از زمین وزمان برایم باریده ،یعنی باریده بعد از کلاس بابام آمده بود دنبالم با پیکان قراضه اش. از خجالت آب شدم تا سوار شدم وبابا راه افتاد.خب خودم می آمدم. مگر پا نداشتم؟ 
گفتم: وقتی داشتی انشای پنج خطی ات را می خواندی یا وقتی داشتی ساندویچ تخم مرغت را گاز میزدی یا وقتی داشتی سوار پیکان قراضه ی پدرت میشدی،متوجه چیزی نشدی؟ 
گفت: مثلا چی؟ 
گفتم: یک روز آموزگاری از دانش آموزانش پرسید:آیا می توانید راهی بری ابراز عشق،بیان کنید؟یکی گفت:معمولا عشق با بخشیدن معنا می کنند؛دادن گل وهدیه یکی از این راههاست. 
دیگری گفت: زدن حرفهای آتشین! 
یکی دیگر گفت: با هم بودن در تحمل رنج ها ولإت بردن از خوش بختی،راهی برای بیان عشق است. 
در آن بین، پسری بلند شدوگفت: من می خواهم برای بیان راه عشق ،داستانی تعریف کنم.یک روز زن وشوهرجوانی که هردوزیست شناس بودند  طبق معمول به جنگل رفتند.وقتی به بالای تپه ای رسیدند،در جامیکوب شدند.یک ببر بزرگ،جلوی زن وشوهرایستاده و به آن ها خیره شده بود.راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن وشوهر پریده بود و در برابر ببر،جرات کوچکترین حرکتی نداشتند.ببرآرام بطرف آنها حرکت کرد.در همان لحظه مرد زیست شناس، فریاد زنان فرار کردو همسرش را تنها گذاشت. ببر بلافاصله به سمت شوهر دوید وچند دقیقه بعد،ضجه های مرد به گوش رسید. ببررفت وزن زنده ماند. 
داستان که به اینجا رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن مرد،اما پسر پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخرزندگی اش چه فریاد می زد؟ 
بچه ها حدس زدند: حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! 
پسر جواب داد: نه! آخرین حرف مرد این بود که ،عزیزم!تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن وبه او بگو، پدرت همیشه عاشقت بود. 
پسر اشکهایش را پاک کرد وادامه داد:همه زیست شناسان می دانند که ببرفقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام دهد ویا فرار کند. پدر من درآن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش،پیش مرگ مادرم شد واو را نجات داد. این صادقانه ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم  ومن بود. 
وگفتم: می بینی؟راه ابراز عشق،همیشه آنطور نیست که تو انتظار داری. 
گفت:... 
 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



دانلود آهنگ