متن های زیبا به این وبلاگ خوش اومدین tag:http://text1373.mihanblog.com 2018-07-17T17:50:21+01:00 mihanblog.com مرغ آمین 2018-02-15T20:52:00+01:00 2018-02-15T20:52:00+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/120 Sara M گویند : مرغیست به نام « آمین » ! مرغی آسمانی در بلندترین نقطهٔ آسمان آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَرَدو سخن می گوید او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است هر چیز را که می شنود ، دوباره بنام فرد ِ گوینده آنرا تکرار می کند و آمین می گوید این است که همهٔ آیین ها می گویند مراقب کلامت باش ! این است که می گویند تنها صداست که می ماند این است که می گویند دیگران را دعا کنید ! این است که اگر دیگرانی را نفرین کنیم روزی خود ِ ما دچار آن خواهیم بود مرغ آمین هر آنچه که بگوئیم را با اسم خود ِ ما فقر بهتر است یا عطر؟ 2018-02-01T10:19:50+01:00 2018-02-01T10:19:50+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/119 Sara M یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس هایی ر یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.
چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". 
از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.
 نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.
عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". 
انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. 
نوشته بود "عطر حس هایی را در آدم بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است".
]]>
چوب خدا 2017-11-12T21:46:15+01:00 2017-11-12T21:46:15+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/118 Sara M "چوب خدا"شاید همان بغضی باشدکه دخترت سالها بعد می خورد....و تو در عمق چشمانش خاطره تلخ رفتنت را می ببینی...تو را نمیدانم اما...من به خدایی که آن بالاست عجییب معتقدم... https://t.me/joinchat/BHvDngwbljrrhn1XGOQcPQلینک گروه ما ^^^^^^لینک کانال ما:Tebghadimi@ "چوب خدا"
شاید همان بغضی باشد
که دخترت سالها بعد می خورد....
و تو در عمق چشمانش خاطره تلخ رفتنت را می ببینی...
تو را نمیدانم اما...
من به خدایی که آن بالاست عجییب معتقدم... 

https://t.me/joinchat/BHvDngwbljrrhn1XGOQcPQ
لینک گروه ما ^^^^^^
لینک کانال ما:Tebghadimi@


]]>
انسان ها مثل مدادرنگی.... 2017-11-11T07:27:57+01:00 2017-11-11T07:27:57+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/117 Sara M ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم، شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگرنباشیم !اما روزیبرای کامل کردن نقاشی هایماندنبال هم خواهیم گشت !به شرطی که همدیگر را تا حد نابودی نتراشیم..@Tebghadimihttps://t.me/joinchat/BHvDngwbljrrhn1XGOQcPQ ما انسان ها 
مثل مداد رنگی هستیم، 
شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگرنباشیم !
اما روزی
برای کامل کردن نقاشی هایمان
دنبال هم خواهیم گشت !
به شرطی که 
همدیگر را تا حد نابودی نتراشیم..

@Tebghadimi

https://t.me/joinchat/BHvDngwbljrrhn1XGOQcPQ
]]>
غمگین ترین درد 2017-11-06T07:38:59+01:00 2017-11-06T07:38:59+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/116 Sara M غمگین‌ترین درد ، مرگ نیست ...!دلبستگی به کسی است ،که بدانی هست اما اجازه بودن در کنارش را نداری ...! یاشار عبدالملکیبه کانال تلگرامی ما بپیوندید:              Tebghadimi@ غمگین‌ترین درد ، مرگ نیست ...!
دلبستگی به کسی است ،
که بدانی هست اما 
اجازه بودن در کنارش را نداری ...!

 یاشار عبدالملکی
به کانال تلگرامی ما بپیوندید:
              Tebghadimi@

]]>
سگ های زندگیتون را گاز نگیرید 2017-11-05T08:46:55+01:00 2017-11-05T08:46:55+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/115 Sara M ‏سگ شما رو گاز بگیره شما هم سگ رو گاز میگیرین؟ جواب من مسلماً نه هستش!جمله ی بالا الگوی زندگیه منه در برابر خیلی ها...سگهای زندگیتونو گاز نگیرید...به کانال ما در تلگرام بپیوندید:Tebghadimi@ سگ شما رو گاز بگیره شما هم سگ رو گاز میگیرین؟ 
جواب من مسلماً نه هستش!
جمله ی بالا الگوی زندگیه منه در برابر خیلی ها...

سگهای زندگیتونو گاز نگیرید...

به کانال ما در تلگرام بپیوندید:

Tebghadimi@

]]>
رفت که برگردد 2017-11-03T18:43:36+01:00 2017-11-03T18:43:36+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/114 Sara M ما شبیه جنسِ خاك خورده ى داخلِ ویترینیم،كه یك نفر انتخابمان كرد اما حاضر نشد بهایمان را پرداخت كند!فقط آمد،دلخوشمان كرد،و رفت...رفت یك دورى بزند و برگردد!:)على_قاضى_نظامبه کانال تلگرامی ما بپیوندید:t.m/@Tebghadimi ما شبیه جنسِ خاك خورده ى داخلِ ویترینیم،
كه یك نفر انتخابمان كرد 
اما حاضر نشد بهایمان را پرداخت كند!
فقط آمد،
دلخوشمان كرد،
و رفت...
رفت یك دورى بزند و برگردد!:)

على_قاضى_نظام

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:
t.m/@Tebghadimi




]]>
رازها 2017-11-02T19:13:03+01:00 2017-11-02T19:13:03+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/112 Sara M در سینه ی همه ی ما رازی ست که نباید برملا شود. باید تا آخر عمر، همان گوشه، همان گوشه ی تاریک و نمور، باقی بماند، تا مرگ، آن را نابود کند .این جور رازها، نه شیرین اند و نه دوست داشتنی. رازهای ترسناکی هستند که فاش شدنشان، میتواند چهره ها را تغییر دهد.#معلم_پیانو#میشائیل_هانکهبه کانال طب القدیم ما درتلگرام بپیوندید:Tebghadimi@ در سینه ی همه ی ما رازی ست که نباید برملا شود.
 باید تا آخر عمر، همان گوشه، همان گوشه ی تاریک و نمور، باقی بماند، 
تا مرگ، آن را نابود کند .
این جور رازها، 
نه شیرین اند و نه دوست داشتنی. 
رازهای ترسناکی هستند که فاش شدنشان، میتواند چهره ها را تغییر دهد.

#معلم_پیانو
#میشائیل_هانکه


به کانال طب القدیم ما درتلگرام بپیوندید:

Tebghadimi@
]]>
داستان کوتاه 2017-10-30T13:41:59+01:00 2017-10-30T13:41:59+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/110 Sara M این یک داستان واقعی درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد... سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم... پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم... پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و ی

این یک داستان واقعی درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد...
 سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم... پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم... پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند!

پدرش گفت: پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو به وجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند...! پسر گفت: نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند! آن ها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی... در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند... چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آن ها مشكوك به خودكشی هستند! 
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. اما با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد.
پسر آن ها یك دست و یک پای خود را در جنگ از دست داده بود...!



]]>
هلن کلر 2017-10-28T19:56:04+01:00 2017-10-28T19:56:04+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/108 Sara M عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش می‌کنند. اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به هم نوعان خود کنند،شیطان در تنهاییِ خود خواهد مُرد.هلن کلربه کانال تلگرامی ما بپیوندید:  Tebghadimi@ عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش می‌کنند. 
اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به هم نوعان خود کنند،
شیطان در تنهاییِ خود خواهد مُرد.

هلن کلر

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:

  Tebghadimi@


]]>
داستانک2 2017-10-25T21:21:59+01:00 2017-10-25T21:21:59+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/107 Sara M خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست.معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"کودک معصومانه گفت، "خیر خانم معلّم؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است." کانال تلگرام ما:@Tebghadimi خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. 

پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."

کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست.

معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"

کودک معصومانه گفت، "خیر خانم معلّم؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است." 


کانال تلگرام ما:
@Tebghadimi

]]>
آویزه گوشمان باشد.... 2017-10-24T21:00:03+01:00 2017-10-24T21:00:03+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/106 Sara M آویزه گوشمان باشدهیچ کدام از انهایی که همسرت را با انها مقایسه می کنی ، هنوز با تو زندگی نکرده اند تا نقاطضعفشان را هم ببینی ....!!!!از دور همه در زندگیشان قهرمانند ......اما نه ...!!!!!!قهرمان واقعی کسی است که باخوشی و نا خوشی ، عاشقانه در کنارتزندگی می کند ......قهرمان زندگیت را عاشقانه باور کن!!! آویزه گوشمان باشد
هیچ کدام از انهایی که همسرت را با انها مقایسه می کنی ، 


هنوز با تو زندگی نکرده اند تا نقاط
ضعفشان را هم ببینی ....!!!!


از دور همه در زندگیشان قهرمانند ......
اما نه ...!!!!!!
قهرمان واقعی کسی است که با
خوشی و نا خوشی ، عاشقانه در کنارت
زندگی می کند ......
قهرمان زندگیت را عاشقانه باور کن!!!

]]>
پاییز 2017-10-22T19:57:03+01:00 2017-10-22T19:57:03+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/105 Sara M پائیز دختر بچه ایست که وقتی در خیابان راه میروییمیدوود میاید میزند به پشت پایتسرت را که بر میگردانی با لبخندی دلبرانه میگوید:ببخشید آقا!!چرا عاشق نمیشوید؟؟محمد_طه_عسگری پائیز دختر بچه ایست که وقتی در خیابان راه میرویی
میدوود
 میاید میزند به پشت پایت
سرت را که بر میگردانی 
با لبخندی دلبرانه میگوید:
ببخشید آقا!!
چرا عاشق نمیشوید؟؟

محمد_طه_عسگری
]]>
به شیطان گفتم... 2017-10-21T15:47:10+01:00 2017-10-21T15:47:10+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/104 Sara M به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»شیطان لبخند زد.پرسیدم: «چرا می‌خندی؟»پاسخ داد: «از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد.»پرسیدم: «مگر چه کرده‌ام؟»گفت: «مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام.»با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می‌خورم؟!»جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای. نفس تو هنوز وحشی است. او تو را زمین می‌زند.»پرسیدم: «پس تو چه کاره‌ای؟!»پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.» به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»
شیطان لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می‌خندی؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد.»
پرسیدم: «مگر چه کرده‌ام؟»
گفت: «مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام.»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می‌خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای. نفس تو هنوز وحشی است. او تو را زمین می‌زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره‌ای؟!»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.»
]]>
من... 2017-10-19T10:06:38+01:00 2017-10-19T10:06:38+01:00 tag:http://text1373.mihanblog.com/post/103 Sara M من یه گلدون پراز گل بودموزش چشم تو پاییزم کرد....حسین صفا من یه گلدون پراز گل بودم

وزش چشم تو پاییزم کرد....

حسین صفا
]]>