تبلیغات
متن های زیبا - مطالب Sara M
 

مادربزرگم میگفت

نوشته شده توسط :Sara M
جمعه 4 تیر 1395-11:53 ق.ظ


مادربزرگـــــم همیشه میگفت :
قلبت که بی نظم زد ،
بدون که عاشقی …



ادامه مطلب


نظرت() 

عاشق نیوتن

نوشته شده توسط :Sara M
یکشنبه 23 خرداد 1395-05:45 ب.ظ

دختری عاشق پسری شد و این موضوع را به دوستش گفت و به او گفت که باید این یک راز باشد، پسر هرروز بعدازظهر دریک ساعت معین به پارک می آمد وروی یکی از نیمکت های پارک زیر یک درخت چنارمی نشست و مدام در فکر بود جوری که انگار در دنیای دیگری سیرمی کرد، دوست دختر همیشه اورامسخره می کرد و می گفت چراعاشق پسر احمقی مثل او شده دخترتصمیم گرفت روزی تنها به پارک رود و این موضوع را باپسر مطرح کند اماوقتی به پارک رسید حیا مانع این کار شد پسر مدام به آسمان نگاه میکرد و بعد به فکر فرو میرفت دختر روی نیمکتی کنار نیمکت پسر نشست و باخود گفت شاید در آسمان دنبال عشقی پاک و مقدس است، ساعت هااورانگریست وبعد تصمیم گرفت حواس اورا متوجه خود کند و از داخل کیفش سیبی برداشت امادلش نیامد پس یه گاز به سیب زد و آن را به سمت پسر پرتاب کرد،پسر از فکربیرون آمد و سیب را برداشت و به بالای سرش نگاه کرد و ناگهان فریاد زد فهمیدم ،یافتم و بدون توجه به دختر و این که درخت بالای سرش چنار بود بلند شد و رفت ، چند مدت بعد اسم اسحاق نیوتن همه جا پیچید و اومشهور شد و کاشف نیروی جاذبه شد اما نیروی جاذبه زمین نه نیروی جاذبه یک قلب عاشق دختر راز عشقش را باخود به گور برد و معنی آن نگاه هارا به آسمان دریافت.



نظرت () 

ای کاش

نوشته شده توسط :Sara M
چهارشنبه 12 خرداد 1395-10:44 ق.ظ

شاید به هوای نباریدن باران است که دل ها از لجن های کثیف و سرد آکنده اند ای کاش بارانی ببارد

باران پاکی که غم را، کثیفی هارا به اعماق زمین مدفون کند و نفس تازه ای شود کشید

 ای کاش باران از آسمان میبارید و با خود عقل وشعور می آورد

ای کاش همه مهربان بودند همه...

P.M





نظرات() 

معرفی یک رمان

نوشته شده توسط :Sara M
دوشنبه 10 خرداد 1395-02:36 ب.ظ

کتاب جدید اقای مؤدب بور به نام شب بره ها 

حتماکتابهای قبلی ایشون رو هم مطالعه کنید فوق العادست




نظرات() 

شعری زیبا

نوشته شده توسط :Sara M
دوشنبه 10 خرداد 1395-12:59 ب.ظ

من سال ها بعد از این روز ها

                                بی تو   

باز هم با خواندن نوشته هایم

یادتو می افتم ...

                                اما....

تو مرا فراموش کرده ای

مانند دیروز های گذشته ات ..

شاید شنیدن اسمی از من نیز خاطرات مرده ام را نبش قبر نکند

چه خوب است اینگونه

                           برای تو  

     وچه دردناک برای من اما

        با تمام این آینده نگریم

می نویسم تمام روزهای عاشقیمان را....

که به یادم بماند

             تمام عمر

دلی داشتم که بی وقفه عاشقی را می تپید در رگ هایش

                                                               

                                                                         " مانی شیببانی"





نظرات() 

داستان کوتاه

نوشته شده توسط :Sara M
دوشنبه 10 خرداد 1395-12:21 ب.ظ

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: 

«عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» 
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!




نظرات() 

قهوه تلخ

نوشته شده توسط :Sara M
دوشنبه 10 خرداد 1395-11:57 ق.ظ


چندhttp://www.picdane.ir/ordibehesht92/127.jpg دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...




بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید. 




نظرات() 

مرابخوان

نوشته شده توسط :Sara M
دوشنبه 10 خرداد 1395-11:48 ق.ظ

    مرا بخوان مرا خط به خط
معنایم کن واژه به واژه، حرف به حرف
تمام بغض هایم، اشک هایم، نگفته هایم را مرهم باش…
که من از برم این قصه ی تنهایی را…




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:






The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

ژاپن موزیک